![]() |
![]() |
|
|
چند وقتي ميشود كه دعوت نامهي از يك دوست برايمان رسيده بود كه متاسفانه مشغوليتهاي مزرعه باعث شد تا كمي دير پاسخ دعوت را بدهيم و از همينجا هم عذر خواهي مي كنيم. فارغ از اينكه او براي ما كيست و كجاست، بازي يا فراخوان و نوع گردش و دعوت آن حس خوبي را ايجاد ميكند كه از آغاز كننده اين جريان سپاسگذاريم. مدتها بود كه نوشتن از او برايمان در حد پاسخ به سوالات امتحانات ديني مدرسه و دانشگاه شده بود كه البته بنابر روال سيستمهاي درسي آنچه مينوشتيم حرف خودمان نبود بلكه محفوظات كتاب بود. فكر نميكرديم كه روزي دوباره از ما بخواهند درباره او بنويسيم، و اين با حرف دلمان را! تصميم گرفتيم هر كدام او را از نگاه خودمان بنويسيم، البته در يك متن. او براي من از مدتها پيش يعني از 5 يا 6 سالگي حضوري هميشگي پيدا كرد. دوست داشتم ببينمش و مثل والدينم برايم تصويري داشته باشد. مرتب دربارهاش ميپرسيدم كه چه شكلي است و جوابها قانعم نميكرد چون نميتوانستم درك كنم او مثل من خانهاي نداشته باشد و خلاصه با دو چشم و دو گوش و دو دست و دو پا اين طرف و آنطرف نرود. كلافه بودم . در خيالم گاهي مثل زني ميان سال، تنومند ولي مهربان بود. گاهي پير مردي خندان با موهاي بلند سفيد. ميدانستم كه همه كارهايم را زير نظر دارد. نميدانم از كجا به چنين نتيجه قطعي رسيده بودم ولي شك نداشتم. خلاصه او با من بزرگ شد. يعني او بزرگ بود، من با او بزرگ شدم. و مدتهاست او را همه جا، هميشه و در همه حال ميبينم، حس ميكنم و با او صحبت ميكنم. گاهي كه اتفاق خيلي ناخوشايندي ميافتد و هيچ كاري از دستم ساخته نيست با او دعوا ميكنم. اما بعد دوباره به سراغش ميروم و سعي ميكنم عذر و بهانهاي بياورم كه چرا آن رفتار را كردهام. هر چند ميدانم كه خودش نگفته ميداند متاسفم. وقتي خيلي خوشحالم و اتفاقهاي خوب ميافتد حس ميكنم به من لبخند ميزند و من هم در دل به او ميگويم كه به خاطر اين لحظات متشكرم . وقتي ميترسم صدايش ميكنم،وقتي غمگينم درد دل ميكنم، وقتي آرزويي دارم از او كمك ميخواهم. گاهي گيچ از جريان زندگي ميشوم، نگاهي به او ميكنم و ميپرسم يعني فكر ميكني بتوانم جوابم را پيدا كنم؟ يعني كمكم ميكني؟ سالهاست كه به زبان نشانهها معتقدم و بارها اين اعتقادم را آزمودهام. مطمئنم هميشه همه چيز نشانهاي است از طرف او. امتحان كردهام. فقط گاهي بازي خطرناكي با من ميكند. نشانهاش را ميبينم اما گاهي آنقدر سخت است كه نميدانم معنياش اين است ادامه بده يا بايست ؟! او برايم از رگ گردن نزديكتر است. به اين گفته باور و ايمان دارم و ميدانم هرچه برايم بخواهد نيكي درش نهفته. او براي من همه شكلي است. در خيلي جاها برايم معنا دارد كه از ديد خيلي از دوستانم عجيب است. براي من او در تمركز و آداب بوداييان همانقدر قابل لمس است كه در جشنهاي هندوان نزديك و درهنگام افطارهاي ماه رمضان عزيز و در حرم امام رضا (ع) حاضر و ناظر. گفتم حرم ياد سفرمان افتادم. او در تمام صحنها و رواقها بود. در آن شب مه گرفته و در آن صبح سرد. هر كسي او را در يك جا و به يك نحو ميديد. پيرمرد دستار به سري در سكوت نگاهش، زن جواني در نمازش، پيرزن ويلچرنشيني در تسبيحش، مردي در كنار ضريح، كودكي در مُهرهاي نمازخانه، عاشقي در كاشي كاريها، دردمندي در انگشتان گره كرده به پنجره فولاد، جواني در برق طلايي گنبد و... راستي دوست خوبمان! در بدو ورود، در همان نقطهاي كه حس سبزش را دوست داري بسيار يادت بوديم. ممنونيم از اين دعوت دلنواز. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 آذر1386ساعت 20:0 توسط ليلا رستگار-شهريار رحماني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
خبر خوان وبلاگ های زیست محیطی به زبان انگلیسی خبرخوان وبلاگهاي زيست محيطي آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|