تبليغاتX
مزرعه

چاله چوله‌هاي ناشي از حفاري ها برق و آب و گاز در محل زندگيمان مخصوصا در هنگام بارندگي و رفت وآمد مشكل بزرگي براي ما  ايجاد مي‌كرد و هميشه در مواجه با آن آرزوي آسفالت شدن كوچه‌مان به طور يك دست و كامل را داشتيم تا از شر اين چاله‌ها خلاص شويم. بارها هم به عنوان يك شهروند از طريق 137 به وظيفه شهروندي خود عمل كرده و اين مشكل را اطلاع رساني كرده بوديم.

چندي پيش ماشين آلات سنگين آسفالت را در سر شهرك ديدم و مطلع شديم كه شهرداري قصد تعويض روكش خيابان‌ها را دارد. هر روز صبح به اميد  ديدن روكش تازه آسفالت كوچه از خانه بيرون مي‌آمديم و ميزان پيشرفت كار آسفالت‌كارها  را مانند مهندسين ناظر بررسي مي‌كرديم و محاسبه اينكه بالاخره كي به كوچه ما مي‌رسند.

در يكي از صبح‌هاي شهريور ماه كه از منزل خارج شديم با تعجب و ذوق زدگي فكر كرديم باران آمده و سطح كوچه چنان شفاف و مشكي شده ولي كمي بعد متوجه روكش نو آسفالت شديم و با شوق و ذوقي شروع به پياده روي بر روي آسفالت نو كرديم و درباره زيبايي كوچه با هم صحبت مي‌كرديم.

اين خوشي زياد نپاييد. هنگامي كه به سر كوچه رسيديم ، ديديم نو نهالهايي كه ارديبهشت ماه در باغچه هاي سر كوچه با هزار دردسر كاشته بوديم بر اثر بي توجهي كارگران آسفالت شده‌اند!!

آسفالت كاملا بر روي باغچه سفت شده و نهال از وسط شكسته بود. تقصير ما بود كه آرزوي آسفالت كرده بوديم و منجر به پايان عمر اين نهال شده بود.

بارها اين نمونه كوچك را تعميم داديم و اثرات كارهاي عمراني و جاده كشي را بر تخريب طبيعت و جنگل‌ها بررسي كرديم. احساس خود را ضربدر هزار مي‌كرديم و سعي مي كرديم حال كساني‌كه در كنار جنگلي زندگي مي كنند و يا به دست خود جنگل و باغي را كاشته اند و آنگاه لودري مي آيد و آنها را پاك تراشي مي كند، درك كنيم.

تصميم گرفتيم كه ديگر دست به آن باغچه نزنيم، دو روزي گذشته وافسوس از اتفاقي كه افتاده و تلاش سبزي كه كرديم و نتيجه اش اين شد.

 سه روز بعداز حادثه تصميم گرفتيم نهال را از چنگال آسفالت نجات دهيم . صبح جمعه به بيرون رفتيم كارگري را يافتيم با كمك او و كلنگ به جنگ آسفالت رفتيم و باغچه سر از زير آسفالت بر آورد، كارگر شهرستاني پيشنهاد داد گردن شكسته نهال را ببنديم شايد موثر واقع شود ما هم اين را به عنوان روزنه اميد در نظر گرفتيم و هركاري او گفت كرديم ولي دو روز بعد نهال خشك شده و شكسته شده را كارگران شهرداري جمع آوري كردند و بردند و باغچه خالي مانده براي فصل كاشت و لودر بعدي.

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 14:51  توسط ليلا رستگار-شهريار رحماني | 

ماجراها و عواقب سيرك گويا جنبه‌هاي مختلفي دارد كه احتمالا منظور سركار خانم جوادي هم از آمورشي بودن آن همين بوده كه ما تازه داريم كشف مي‌كنيم.

چندين سال است كه داريم سنگ محيط زيست و حفاظت از آن را به سينه مي‌زنيم و در حد سواد اكابري خودمان هم سعي كرديم چهار تا دونه درخت بكاريم، چهار تا زباله رو از هم تفكيك كنيم، چند صفحه‌اي بخونيم، چند صفحه‌اي بنويسيم، چهار تا كلمه بگيم و چهار تا كلمه هم بشنويم.

در اين مدت دوستان، آشنايان،‌فاميل و بستگان هم ما را با عناوين محيط زيستي‌ها، سبزها، آشغال جمع‌كن‌ها و گاهي هم اسم‌هاي في‌البداهه ديگر، هر از چندي مورد لطف قرار داده‌اند. همه هم شكر خدا خبر دارند كه دست كم سالي يك بار يك عده‌اي دور هم جمع مي‌شويم و يك تپه،‌جنگل، يا بيابوني پيدا مي‌كنيم تا چند تا نهال درخت يا اسفناج وحشي! و از اين جور چيزها بكاريم. ولي آمدن سيرك حقيقت ناخوش‌آيندي را يك بار ديگر برايمان روشن كرد. سر و صدا،‌زرق و برق، تبليغات و حرف‌هايي از اين دست هنوز كه هنوزه مهمترين و همه اون چيزيه كه اساس تصميم گيري هم‌وطنان گرامي است...!

تا حالا چند بار از طرف دوستان و بستگان به ما تلفن شده و يا حضوري صحبت شده كه :" چه نشسته‌ايد سيرك خليل عقاب اومده! هر كي رفته مي‌گه چه شيرها و تمساح‌هايي داره!حتما رديف اول بايد نشست كه آدم خوب ببينه. نمي‌دونين چقدر جالبه، مي‌گن يكي دم تمساح رو مي‌گيره و مي‌كشه اين ور و اون ور! انگار بليت رديف جلو  25000 تومنه ولي خب همش يك دفعه‌ است و آدم مي‌خواد خوب ببينه!..." بعد هم كه كلي از جمالات و كمالات سيرك مي‌گن توضيح مي‌دهند كه در پارك پرديسان برگزار مي‌شود و اگر از اتوبان همت رد شي تبليغش رو مي‌بيني و بالاخره به اينجاي ماجرا مي‌رسيم كه "‌حالا كي قرار بذاريم تا تموم نشده بريم؟؟!!"

ما دو تا هم مثل دو عدد موجود فضايي سريع و قبل از اينكه طرف مقابل ادامه بده مي‌گيم: " ما هيچوقت چنين جايي نمي‌يايم چون غير زيست محيطيه". و البته در اين چند بار هر دفعه بلافاصله با اين سوال روبرو شديم كه" وا!! چرا؟؟" ما هم پيروزمندانه از اينكه فرصت مناسب رسيده و البته قبل از اينكه طرف مقابل حرفمان را قطع كند و با رعايت سرعت لازم سعي مي‌كنيم كوتاه و مفيد توضيح بديم كه " حيوانات آزار داده ميشن، هم در موقع تعليم ، هم زمان جابجايي، ديدن زجر حيوانات لذت نداره، اينكار باعث مي‌شه اونها آزاديشون گرفته بشه ..." و همه مواردي كه در نوشته آورده‌ايم. اما قسمت واقعا تاريخي قضيه پاسخ‌هايي است كه مي‌شنويم:

" خب اگه حيوونا رو نترسونن كه اونا حساب نمي‌برن تا اين نمايش‌ها رو انجام بدن!

حالا گيريم توي اروپا ممنوع باشه، ما چيمون شبيه اروپاييهاس كه حالا اين يكي بخواد باشه!

هر كي رفته ميگه خيلي باحاله!

و ... "

و در آخر هم به اين جمله طلايي ميرسند كه " شما اگر دوست ندارين نياين، ما مي‌ريم!"

 

à تا جايي كه خبر موثق داريم هنوز هيچكدام از آنهايي كه اين حرف را زدند سيرك تشريف نبردند ولي اگر هم بروند با اين جوي كه وجود دارد نبايد تعجب كنيم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 11:54  توسط ليلا رستگار-شهريار رحماني | 

چند وقتي مي‌‌شود كه دعوت نامه‌ي از يك دوست برايمان رسيده بود كه متاسفانه مشغوليت‌هاي مزرعه باعث شد تا كمي دير پاسخ دعوت را بدهيم و از همين‌جا هم عذر خواهي مي كنيم.

فارغ از اينكه او براي ما كيست و كجاست، بازي يا فراخوان و نوع گردش و دعوت آن حس خوبي را ايجاد مي‌كند كه از آغاز كننده اين جريان سپاس‌گذاريم.

مدت‌ها بود كه نوشتن از او برايمان در حد پاسخ به سوالات امتحانات ديني مدرسه و دانشگاه شده بود كه البته بنابر روال سيستم‌هاي درسي آنچه مي‌نوشتيم حرف خودمان نبود بلكه محفوظات كتاب بود. فكر نمي‌كرديم كه روزي دوباره از ما بخواهند درباره او بنويسيم، و اين با حرف دلمان را!

تصميم گرفتيم هر كدام او را از نگاه خودمان بنويسيم، البته در يك متن.

او براي من از مدت‌ها پيش يعني از 5 يا  6 سالگي حضوري هميشگي پيدا كرد. دوست داشتم ببينمش و مثل والدينم برايم تصويري داشته باشد. مرتب درباره‌اش مي‌پرسيدم كه چه شكلي است و جواب‌ها قانعم نمي‌كرد چون نمي‌توانستم درك كنم او مثل من خانه‌اي نداشته باشد و خلاصه با دو چشم و دو گوش و دو دست و دو پا اين طرف و آن‌طرف نرود. كلافه بودم . در خيالم گاهي مثل زني ميان سال، تنومند ولي مهربان بود. گاهي پير مردي خندان با موهاي بلند سفيد. مي‌دانستم كه همه كارهايم را زير نظر دارد. نمي‌دانم از كجا به چنين نتيجه قطعي رسيده بودم ولي شك نداشتم.

خلاصه او با من بزرگ شد. يعني او بزرگ بود، من با او بزرگ شدم. و مدت‌هاست او را همه جا، هميشه و در همه حال مي‌بينم، حس مي‌كنم و با او صحبت مي‌كنم.

گاهي كه اتفاق خيلي ناخوشايندي مي‌افتد و هيچ كاري از دستم ساخته نيست با او دعوا مي‌كنم. اما بعد دوباره به سراغش مي‌روم و سعي مي‌كنم عذر و بهانه‌اي بياورم كه چرا آن رفتار را كرده‌ام. هر چند مي‌دانم كه خودش نگفته مي‌داند متاسفم.

وقتي خيلي خوشحالم و اتفاق‌هاي خوب مي‌افتد حس مي‌كنم به من لبخند مي‌زند و من هم در دل به او مي‌گويم كه به خاطر اين لحظات متشكرم .

وقتي مي‌ترسم صدايش مي‌كنم،‌وقتي غمگينم درد دل مي‌كنم، وقتي آرزويي دارم از او كمك مي‌خواهم.

گاهي گيچ از جريان زندگي مي‌شوم، نگاهي به او مي‌كنم و مي‌پرسم يعني فكر مي‌كني بتوانم جوابم را پيدا كنم؟ يعني كمكم مي‌كني؟

سالهاست كه به زبان نشانه‌ها معتقدم و بارها اين اعتقادم را آزموده‌ام. مطمئنم‌ هميشه همه چيز نشانه‌اي است از طرف او. امتحان كرده‌ام.

فقط گاهي بازي خطرناكي با من مي‌كند. نشانه‌اش را مي‌بينم اما گاهي آنقدر سخت است كه نمي‌دانم معني‌اش اين است ادامه بده يا بايست ؟!

او برايم از رگ گردن نزديك‌تر است. به اين گفته باور و ايمان دارم و مي‌دانم هرچه برايم بخواهد نيكي درش نهفته.

او براي من همه شكلي است. در خيلي جاها برايم معنا دارد كه از ديد خيلي از دوستانم عجيب است. براي من او در تمركز و آداب بوداييان همانقدر قابل لمس است كه در جشن‌هاي هندوان نزديك و درهنگام افطارهاي ماه رمضان عزيز و در حرم امام رضا (ع) حاضر و ناظر.

گفتم حرم ياد سفرمان افتادم. او در تمام صحن‌ها و رواق‌ها بود. در آن شب مه گرفته و در آن صبح سرد. هر كسي او را در يك جا و به يك نحو مي‌ديد. پيرمرد دستار به سري در سكوت نگاهش، زن جواني در نمازش، پيرزن ويلچرنشيني در تسبيحش، مردي در كنار ضريح، كودكي در مُهرهاي نمازخانه، عاشقي در كاشي كاري‌ها، دردمندي در انگشتان گره كرده به پنجره فولاد، جواني در برق طلايي گنبد و...

راستي دوست خوب‌مان! در بدو ورود، در همان نقطه‌اي كه حس سبزش را دوست داري بسيار يادت بوديم. ممنونيم از اين دعوت دلنواز.

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 20:0  توسط ليلا رستگار-شهريار رحماني | 

بسياري از افراد وقتي كلمه سيرك را مي‌شنوند به ياد خوردن تنقلات، تماشاي حركات حيوانات وحشي و تفريح مي‌افتند. اما در پشت زرق و برق سيرك‌ها دنياي تلخ و عذاب آور حيوانات قرار دارد. حيوانات وحشي كه در سيرك‌ها به كار مي‌روند معمولا بايد ماه‌ها سفر در جاده‌ها و درون قفس‌هاي كوچك و تنگ را در دماهايي كه برايشان آزاردهنده است تحمل كنند. اين مسئله باعث مي‌شود كه در اين مدت آنها نتوانند رفتارهاي عادي خود را داشته باشند يا به زندگي طبيعي خود ادامه دهند. بعد از اينكه نمايش يك سيرك تمام مي‌شود اين حيوانات دوباره به درون قفس‌هاي  كوچك خود برگردانده مي‌شوند كه گاهي آنقدر كوچك هستند كه حيوان قادر نيست درون آن بچرخد، و بعد دوباره آنها با همين وضعيت به مكان ديگري برده مي‌شوند.

برخلاف ادعاهايي كه معمولا مسوولان سيرك‌ها دارند، افرادي كه به حيوانات آموزش مي‌دهند از شيوه‌هاي خشن و شديد استفاده مي‌كنند تا بتوانند حيوان را كنترل كنند تا حركات مورد نظر آنها را انجام دهد. هرچند دادن پاداش به جانور هم بخشي از شيوه آموزشي است اما تنها ابزار مورد استفاده آموزشگران نيست چون آنها معتقدند فقط با تشويق و پاداش نمي‌توان مثلا يك فيل چهار تني را در ميدان سيرك كنترل كرد و بايد شيوه‌هاي جدي‌تري به كاربرد.

يكي ديگر از اشكالات سيرك‌ها اين است كه با وادار كردن حيوانات وحشي به انجام دادن كارهاي عجيب پيغام و اطلاعات غلطي به بازديدكنندگان مخصوصا كودكان داده مي‌شود. كارهاي حيوانات در سيرك ممكن است اين فكر را در ذهن بيننده‌ها مخصوصا كودكان ايجاد كند كه استفاده از حيوانات براي سرگرم كردن انسان اشكالي ندارد و ما مجازيم براي سرگرمي خودمان آنها را وادار به زندگي غير طبيعي كنيم. اين كار زماني غم‌انگيزتر مي‌شود كه از حيواناتي مانند فيل‌ها، شيرها، ببرها و خرس‌هايي كه در طبيعت جزو گروه‌هاي آسيب‌پذير و يا در حال انقراض هستند استفاده مي‌شود.

اين رفتار نادرست و تحقير كننده با حيوانات درست مقابل اين ايده درست دوستداران و حافظان محيط زيست است كه انسان بايد از اكوسيستم طبيعي محافظت كند، به حيواناتي كه در حال نابودي هستند كمك كند و اطمينان يابد كه انسان‌ها با حيوانات درست رفتار مي‌كنند.

با اين‌كه شيوه‌هاي سخت و خشني براي تعليم حيوانات سيرك استفاده مي‌شود اما هيچ‌گاه نمي‌توان مطمئن بود كه آنها هميشه رفتار خاصي خواهند داشت زيرا به دليل خوي وحشي كه هميشه در وجود آنها هست و نيز به دليل اينكه زندگي در اسارت و رفتارهاي آموزشگران مي‌تواند آنها را عصبي كند، حيوانات سيرك‌ها مي‌توانند رفتارهاي خشني از خود نشان دهند كه قابل كنترل نيست و مي‌تواند براي مردم بسيار خطرناك باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 18:32  توسط ليلا رستگار-شهريار رحماني | 

مزرعه‌داران قصد دارند چند روزي را به سفر بروند. وقتي برگشتيم مي‌خواهيم به آنكه ما را خوانده پاسخ دهيم و از او بنوبسيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت 13:34  توسط ليلا رستگار-شهريار رحماني | 

چند روز پیش در حالی که هوا بارانی بود با اتومبیل سمند به سمت اراک حرکت کردیم. دراتوبان بعداز قم، ماشين با قسمت انتهایی بدن یک سگ  كه در حال گذر از اتوبان بود برخورد کرد. چند کیلومتر دور تر از محل حادثه بعداز آنکه راننده توانست بر اوضاع مسلط شود و ماشین را کنترل نماید در سمت راست توقف کرد.

هیچ کدام از ما جرات پیاده شدن و دیدن جسد حیوان  و خون و غیره را نداشتیم. فقط راننده به رسم امانت داری از ماشین دانشگاه  با هزار غور و لند که امنیت جاده رو برقرار نمی کنند!! پياده شد. بعداز وارسی از ماشین متوجه شد که جسد و خونی در کار نیست و فقط چراغ مه شکن ماشین شکسته است و بعد تعریف کرد که ماشین فلانی که پژو تمیزی بود با یک گرگ تصادف کرد و رادیاتورش شکست. او ادامه داد که تصادف با روباه بهتره چون میره زیر ماشين و خسارتی نداره !! ولی سگ و گرگ به ماشین صدمه می زنند و شاید باعث تصادف اتومبیل ها شوند.

از شنیدن خاطرات راننده که فارغ شدم یاد نوشته کورش در مورد بیانات خانم جوادي افتادم که نوشته بود باید برای عبور حیوانات از زیرگذر تابلو زد و نوشت به زير گذر نزديك مي شويد!! فکر کردم علت این تصادف می تواند چند چیز باشد:

حالت اول:سگ از جمله سگ های بی سوادی بوده که نتوانسته تابلو عبور از زیر گذر را بخواند و بنابراین از عرض اتوبان عبور کرده

  حالت دوم: سگ از جمله حیواناتی است که به قوانین احترام نمی گذارند و بدون توجه به روگذر و زیر گذر هر وقت تصمیم بگیرند از خیابان و جاده عبور می کنند

حالت سوم: سگ  چند ساعت قبل از حادثه پای صحبت پیرسگی نشسته و متوجه شده که انسان ها به عرصه های طبیعی آبا و اجدادی آنها که در آنجا روزگاری خوش و امن داشتند تجاوز کرده و ضمن اشغال آن اسباب راحتی سایر انسان ها و ناراحتی حیوانات را فراهم کرده. بعداز سخنرانی پیرسگ، احساسات سگ جوان قلیان می کند و تصمیم به یک حرکت انتحاری مي‌‌گيرد که با نابودی خود حداقل زمین پاک را از وجود منحوس پنج انسان پاک نماید غافل از اینکه انسان برای خود وسیله ای مطمئن طراحی نموده است و این حرکت انتحاری فقط فرصت نشر در مزرعه را می یابد.

 

 

* خداييش فكر نمي‌كردیم روزگاري سگ‌ها چنين فضايي از مزرعه را در اختيار بگيرند...!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت 14:15  توسط ليلا رستگار-شهريار رحماني |